در حال پخش
یکی از اعضای خانه سالمندان، نذر می‌کند تا گنبد و گلدسته‌ای را به مسجدی در قشم اهدا کند. دختری به نام شعله، به نمایندگی او به شمال می‌رود و از کارگاهی که نقی در آن کار می‌کند؛ گنبد و گلدسته را می‌خرد. قرار بر این می‌شود که نقی برای نصب آن به قشم برود؛ پس همه خانواده همراه با شعله، با کامیون ارسطو به سمت قشم حرکت می‌کنند.
مشاهده صفحه
بعدی
فرهاد که از اهالی محلی به نام «برره» است، به تهران مهاجرت کرده و با همسرش مهتاب زندگی خوب و آرامی دارد. او برای داوود که یک پایین برره‌ای است و به تهران آمده، در اداره محل کار خود شغلی دست و پا می‌کند و این سرآغاز ماجرایی است که با یک طنز شیرین به تصویر کشیده می‌شود . . .
مشاهده صفحه